تبليغاتX
                       به کلبه سبز غریب خوش آمدید        
ساحل سبز غریب
عاشقانه ، عارفانه
شب هميشه به تمامي شب نيست
چرا كه من ميگويم
چرا كه من مي دانم
كه هميشه
در اوج غم يك پنجره باز است
پنجره اي روشن
و هميشه هست،
روياهايي كه پاسباني مي دهند
آرزويي كه جان مي گيرد
گرسنگي كه از ياد مي رود
و قلبي سخاوتمند
و دستي بخشنده
دستي گشوده
و چشم هايي كه مي پايند
و زندگي
يك زندگي براي با هم بودن
هميشه هست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 9:41  توسط ساحل | 

زمستان گذشته است

گل ها شکفته اند
   باز زمان نغمه سرایی فرا رسیده است
   و تو ای کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستی
   بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو را بشنوم
   و صورت زیبایت را ببینم
   زیرا اکنون دیگر زمستان به پایان رسیده است
 
   تو را به جای همه کسانی که که نشناخته ام دوست می دارم
   تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
   برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود
   و برای خاطر نخستین گلها
   تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
   تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم
 
   سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده  شاید دوباره گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوییدیم
  پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز . . .


 پل الوار  


+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 10:22  توسط ساحل | 

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد   زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود  عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل    نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

صبح امید که شد معتکف پرده غیب     گو برون آی که کار شب تار آخر شد

بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش    که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد

آن پریشانی شبهای دراز و غم دل       همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز       قصه غصه که در دولت یار آخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد    که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد 

در شمار گرچه نیاورد کسی حافظ را    شکر کان محنت بیرون ز شمار آخر شد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 9:52  توسط ساحل | 
 اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،

بوته ای در دامنه ای باش،

 ولی بهترین بوته‌ای باش كه در كناره راه می‌روید.

اگر نمی‌توانی بوته‌ای باشی،علف كوچكی باش

و چشم‌انداز كنار شاه راهی را شادمانه‌تر كن.......

اگر نمی‌توانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش،

ولی بازیگوش‌ترین ماهی دریاچه!

 همه ما را كه ناخدا نمی‌كنند، ملوان هم می‌توان بود.

اگرنمی‌توانی شاه راه باشی،كوره راه باش،

 اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش،

با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.

هر آنچه كه هستی، بهترینش باش.......... "

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 13:0  توسط ساحل | 
 

خانه دوست کجاست ؟

 در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت

 کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

 و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا

خش خشی می شنوی

کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا

جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی

خانه دوست کجاست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 9:10  توسط ساحل | 
خاك را تجربه كردن زیباست...

زندگی را، مرگ را، هذیان را...

و در اندیشه رخوتناكی كه ازل را به ابد،

كه جهان را به عدم، و من سیر شده از خود را به تو پیوند میداد،

غوطه خوردن زیباست...

شاید اینجا .....

آنجا..

درپناه دودی كه مه آلودترین روز جهان در پس اوست...

بتوان مرگی دید...

كه شقایق ها هم ، گلها هم، زندگی هم......

محو زیبایی بی حد و حسابش باشند.

و من آن روز چنین مرگی را به صد آغازو به صد زیبایی و به هر آنچه كه دوستش دارم......

نتوانم بخشید .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:39  توسط ساحل | 

خدايا !

 

مرا تطهير کن.

 

خدايا !

 

باز سقوط کرده ام،

 

نور تو را پنهان کرده ام،

 

اما نام تو دستگير از پا افتادگان است.

 

سوي تو مي آيم تا سينه ي آلوده ام را تطهير کني .

 

مرا بشويي،پاک سازي

 

چنان مطهر

 

که دوباره سقوط نکنم.

 

 

خدايم !

 

مباد که روزي

 

توجه پر مهر و حمايت پر عشق تو را

 

احساس نکنم.

 

تو چون مادر مني

 

و من همچون فرزند تو.

 

چون کودکي رها از ترس و تشويش

 

در آغوش تو زندگي مي کنم،

 

و ايمان دارم،

 

آن مادر،پيوسته کودکش را تامين مي کند.

 

خدايا !

 

ذهنم پريشان است،

 

قلبم بي قرار است،

 

افکارم شوريده اند و

 

درمانده ام.

 

پس رشته ي زندگي ام را

 

به دست هاي امن تو مي سپارم

 

... طو فان مي خوابد،

 

و آرامش تو، حکم فرما مي شود. 

 

 " جي.پي.واسوان "

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:13  توسط ساحل | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:48  توسط ساحل | 
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 8:57  توسط ساحل | 

شاید آن روز که سهراب نوشت

تا شقایق هست زندگی باید کرد

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

باید این جوری نوشت

هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس

زندگی اجباریست

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل من و تو تنهاست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 11:15  توسط ساحل | 

خدايا نسيم نوازش کجاست
کويرم
سرآغاز بارش کجاست
بيا تا به لبخند عادت کنيم
به اين راز پيوند عادت کنيم
بيا ساده مثل چکاوک شويم
بيا باز گرديم و کودک شويم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 9:56  توسط ساحل | 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید      در بهاری روشن از امواج نور

 در زمستانی غبار آلود و دور       یا خزانی خالی از فریاد و شور

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم میشویند بر رخسار سنگ

گور من گمنام میماند براه

فارغ از افسانه های نام وننگ

فروغ فرخزاد 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 14:14  توسط ساحل | 
گفتي: غزل بگو!

 چه بگويم؟
 مجال کو؟
 شيرين من، براي غزل شور و حال کو؟
 پر مي زند دلم به هواي غزل، ولي گيرم هواي پر زدنم هست، بال کو؟
گيرم به فال نيک بگيرم بهار را چشم و دلي براي تماشا و فال کو؟
 تقويم چارفصل دلم را ورق زدم آن برگهاي سبِِِِزِِ سرآغاز سال کو؟
 رفتيم و پرسش دل ما بي جواب ماند
 حال سؤال و حوصله قيل و قال کو؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 12:14  توسط ساحل | 

 

آغاز سال ۲۰۰۸ میلادی مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 13:40  توسط ساحل | 

پیش از این مردم دنیا دلشان درد نداشت

هیچکس غصه این را که چه میکرد نداشت

چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید

خودمانيم زمین این همه نامرد نداشت

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:56  توسط ساحل | 
از غدیر خم علی را نیست خوشتر کان امام              تاج عزت بر  سر از دست پیمبر میزند

غدیر تجلی نور و عصاره عشق است 

ایام خجسته عید غدیر مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 13:14  توسط ساحل | 

 

میلاد  حضرت  مسیح  مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 8:48  توسط ساحل | 

روز اول
راز دوستی در تفاوت قائل شدن میان دوستان است . صداقت را به چاپلوسی و صمیمیت را به لبخندهای تصنعی ترجیح بده.

روز دوم
راز دوستی آن است که برای یافتن دوستان صمیمی باید اول خودت یک دوست باشی.

روز سوم
راز دوستی در توقع نداشتن از دیگری است نسبت به دیگران آزاده رفتار کن

روز چهارم
راز دوستی در قسمت کردن شادی ها با دیگران است.

روز پنجم
راز دوستی در این است که بیشتر گوش کنی تا دیگران را وادار به شنیدن کنی.

روز ششم
راز دوستی در این است که در خوشبختی دیگران نه فقط با حرف بلکه با عمل سهیم باشی.

روز هفتم
راز دوستی در دوست داشتن بی قید و شرط دیگران است

روز هشتم
راز دوستی در این است که دوستانت را تحسین کنی بی آنکه بدانند چه احساسی نسبت به آنها دارید.

روز نهم
راز دوستی در این است که دوستانت را همان طور که هستند بپذیری و سعی نکنی آنها را به دلخواه خودت باز آفرینی کنی.

روز دهم

راز دوستی ار این است که حالات خوب و بد خود را به دیگران تحمیل نکنی, اما به آنها فرصت دهی که احساس خود را بیان کنند.

روز یازدهم

راز دوستی در این است که نیاز های دیگران را مقدم بر نیاز های خودت بدانی

روز دوازدهم
راز دوستی در این است که هرگز اشتیاق دوستانت را نسبت به مسائل مختلف تحقیر نکنی

روز سیزدهم
راز دوستی در محترم شمردن است. به حقوق و دیدگاه های دوستت احترام بگذار

روز چهاردهم
راز دوستی در این است که تغییر حالات خود را با خوشرویی و حسن نیت بپذیری

روز پانزدهم
راز دوستی در این است که محبت را نه تنها با کلام بلکه با نگاه و لحن صدا نیز ابراز کنی.

روز شانزدهم
راز دوستی در این است که دوستان را در آرزوها و اهدافت سهیم کنی, نه این که فقط با آنها وقت بگذرانی

روز هفدهم

راز دوستی در این است که هنگام صحبت با دوستان حواست کاملا جمع آنها باشد.

روز هجدهم
راز دوستی در این است که همواره افکار مثبت در سر داشته باشی. خصوصا هنگام بروز سوء تفاهمات.

روز نوزدهم
راز دوستی در این است که هرگز دوستانت را قضاوت نکنی بلکه همواره نکات مثبت آنها را ببینی.

روز بیستم
راز دوستی در این است که دائما دیگران را سرزنش نکنی بلکه مزایای مثبت کار درست را صادقانه بیان کنی.

روز بیست و یکم
راز دوستی در این است که از سعادت دوستان شاد باشی و هرگز وضعیت خود را با بدبینی با وضعیت آنها مقایسه نکنی.

روز بیست و دوم

راز دوستی در این است که در غم و ناراحتی دوستانت شریک باشی و به آنها دلگرمی بدهی

نه این که به آنها دلگرمی بدهی نه این که با ابراز احساسات نادروست ناراحتی شان را تشدید کنی.

روز بیست و سوم
راز دوستی در این است که حامی حقوق دوستت باشی حتی اگر ناچار شوی به اشتباه خود اعتراف کنی.

روز بیست و چهارم
راز دوستی در معتمد بودن است. روی حرفت بایست به قولت عمل کن و به تعهدت پایبند باش.

روز بیست و پنجم
راز دوستی در این است که در معاشرت با جمع رشد کنی و آگاهی ات را افزایش دهی

روز بیست و ششم
راز دوستی در این است که روابط خود با دوستانت را به روابطی استثنایی تبدیل کنی.

روز بیست و هفتم
راز دوستی در صدر قرار دادن عشق خداوند است

روز بیست و هشتم
راز دوستی در این است که با موهبت دوستی عشق به خداوند را در خودت ایجاد کنی.

روز بیست و نهم
راز دوستی در این است که به تنش های موجود در رابطه ات بها ندهی و دست به کاری بزنی که موجب تقویت دوستی شود.

روز سی ام
راز دوستی در صمیمیت است. برای دوستانت یک دوست واقعی باش حتی زمانی که با تو بد می کنند.
+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 7:58  توسط ساحل | 
آدمی را ذهنی از زمستان باید
تا یخبندان را بیند و شاخه‌های کاج را
در پوششی از برف؛

و دیرزمانی باید که سرد بوده باشد
تا سرو کوهی را بیند که آوازی از یخ بسته
و صنوبر را که برق زند آشفته به زیر

آفتاب دور دست زمستان؛ و نیندیشد به هیچ
عسرتی در صدای باد،
در صدای برگ‌هایی چند،
که صدای زمین است
انباشته از همان باد
که می‌وزد در همان‌جای بی‌بر

از برای آن شنونده‌یی، که می‌شنود در برف و،
خود هیچ؛ نمی‌بیند چیزی را که آن‌جا نیست و
می‌بیند هیچی را که آن‌جاست.

والاس استینوس

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 10:15  توسط ساحل | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 12:3  توسط ساحل | 
۰صد نگار جلوه زیبا بر تن کرده تا در سفر

آسمان برگها آخرین رقص عشق را بر پا کنند

بوی هزار برگ می پیچد در هامون سکوت گرفته از هجرت گلها

شکوه پاییزه در چشمان عشاق سوخته دل

چهره افروخته بنگر که در پیمان زندگی خویش

وفاداری از پروانه ها می آموزند .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 13:46  توسط ساحل | 
بدني نيست كه بال و پري مي شكند

يا اگر خواب به چشمان تري مي شكند

يك كبوتر و دو پرواز

هوا بغض آلود

باز باران

و دل همسفري مي شكند

شعر امروز فقط ناله پرواز گرفت

شاعري همهمه و بال و پري مي شكند

بار مي بندم

و از وحشت طولاني شب مي روم

چون دلم از بي سحري مي شكند

خبري نيست كه شادم كند از دوري دوست

بايد بروم

خوش خبري مي شكند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 13:30  توسط ساحل | 
گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم

تا به گوش تو برسانند .

می گفتی قاصدکها گوش شنوا دارند

غم هایت را در گوششان زمزمه کن

و به باد بسپار

من اکنون صاحب دشتی قاصدکم

اما مگر تو نمی دانستی

قاصدکهای خیس از اشک می میرند ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 9:55  توسط ساحل | 

 لب ها می لرزند شب می تپد جنگل نفس می کشد
پروای چه داری مرا در شب بازوانت سفر ده
انگشتان شبانه ات را می فشارم و باد شقایق دوردست را پر پر می کند
به سقف جنگل می نگری ستارگان درخیسی چشمانت می دوند
بیاشک چشمان تو ناتمام است و نمناکی جنگل نارساست
دستانت را می گشایی گره تاریکی می گشاید
لبخند می زنی رشته رمز می لرزد
می نگری رسایی چهره ات حیران می کند
 بیا با جاده پیوستگی برویم
خزندگان درخوابند دروازه ابدیت باز است آفتابی شویم
چشمان را بسپاریم که مهتاب آِنایی فرود آمد
 لبان را گم کنیم که صدا نابهنگام است
 در خواب درختان نوشیده شویم که شکوه روییدن در ما می گذرد
باد می شکند شب رکود می ماند جنگل از تپش می افتد
جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم و شیره گیاهان به سوی ابدیت می رود 

                                                 سهراب



 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 9:20  توسط ساحل | 
 

سحرم دولت بیدار به بالین آمد

گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام

تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 9:11  توسط ساحل | 

 

تو به من خندیدی
 و نمی دانستی
 من به چه دلهره از باغچه همسایه
 سیب را دزدیم
 باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید
 غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
 و تو رفتی و هنوز
 سالهاست که در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تکرار کنان
 می دهد آزارم
 و من اندیشه کنان غرق این پندارم
 که چرا
 خانه کوچک ما سیب نداشت 

              حمید مصدق

 


 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 13:45  توسط ساحل | 

 

درختان سبز

به فتح شعرهای سرخ

رقصیدند

و تو

طبیعت را ساز میزنی

 و تا گرداب مجنون

به شکل صدف

منتهی می شوی

این حرفها

و این همه تدبیر

میوه های فصل شکفتن است

و من

امروز تنها می نویسم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 11:46  توسط ساحل | 
من

همچون حسی ناشکفته

منتظر هستم

تا در هیجانی غریب یا آشنا

به دنیا بیایم

زیرا

در عمق خوابی عمیق دیده ام

زادگاه نفسهای من خواهی شد

لیک

به من

بگو

ناشکفته

بشکف

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 9:53  توسط ساحل | 
تنها در بی چراغی شبها می رفتم
 دستهایم از یاد مشعل ها تهی شده بود
همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود
مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد
لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود
تنها می رفتم می شنوی ؟ تنها
من از شادابی باغ زمرد کودکی به راه افتاده بودم
 ایینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند
درها عبور غمناک مرا می جستند
 و من می رفتم می رفتم تا درپایان خودم فرو افتم
ناگهان تو از بیراهه لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی
 صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت درآمیخت
همه تپشهایم از آن تو باد چهره به شب پیوسته همه تپشهایم
من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم
دستم را به سراسر شب کشیدم
زمزمه نیایش دربیداری انگشتانم تراوید
 خوشه قضا رافشردم
قطرههای ستاره در تاریکی درونم درخشید
و سرانجام در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم
میان ما سرگردانی بیابان هاست
بی چراغی شب ها بستر خکی غربت ها فراموشی آتش هاست
 میان ما هزار و یک شب جست و جو هاست

                                            سهراب
                              
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 9:29  توسط ساحل | 
 

از مرز خواي مي گذشتم

سایه تاریک یک نیلوفر 
 روی همه این ویرانه فرو افتاده بود
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟
در پس درهای شیشه ای رویاها
در مرداب بی ته آیینه ها
 هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بود م
یک نیلوفر روییده بود
گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت
و من در صدای شکفتن او
لحظه لحظه خودم را می مردم
بام ایوان فرو می ریزد
و ساقه نیلوفر بر گرد همه ستونها می پیچد
کدامین باد بی پروا
 دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟
نیلوفر رویید
ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید
من به رویا بودم
سیلاب بیداری رسید
چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم
نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود
 در رگهایش من بودم که می دویدم
هستی اش درمن ریشه داشت
 همه من بود
کدامین باد بی پروا
 دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

  سهراب
 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 7:45  توسط ساحل |