![]() |
![]() |
|
| عاشقانه ، عارفانه |
|
شب هميشه به تمامي شب نيست
چرا كه من ميگويم چرا كه من مي دانم كه هميشه در اوج غم يك پنجره باز است پنجره اي روشن و هميشه هست، روياهايي كه پاسباني مي دهند آرزويي كه جان مي گيرد گرسنگي كه از ياد مي رود و قلبي سخاوتمند و دستي بخشنده دستي گشوده و چشم هايي كه مي پايند و زندگي يك زندگي براي با هم بودن هميشه هست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 9:41 توسط ساحل |
|
|
زمستان گذشته است گل ها شکفته اند پل الوار |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 10:22 توسط ساحل |
|
|
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد صبح امید که شد معتکف پرده غیب گو برون آی که کار شب تار آخر شد بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد آن پریشانی شبهای دراز و غم دل همه در سایه گیسوی نگار آخر شد باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز قصه غصه که در دولت یار آخر شد ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد در شمار گرچه نیاورد کسی حافظ را شکر کان محنت بیرون ز شمار آخر شد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 9:52 توسط ساحل |
|
|
اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،
بوته ای در دامنه ای باش، ولی بهترین بوتهای باش كه در كناره راه میروید. اگر نمیتوانی بوتهای باشی،علف كوچكی باش و چشمانداز كنار شاه راهی را شادمانهتر كن....... اگر نمیتوانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش، ولی بازیگوشترین ماهی دریاچه! همه ما را كه ناخدا نمیكنند، ملوان هم میتوان بود. اگرنمیتوانی شاه راه باشی،كوره راه باش، اگر نمیتوانی خورشید باشی، ستاره باش، با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند. هر آنچه كه هستی، بهترینش باش.......... " |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 13:0 توسط ساحل |
|
|
خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد پس به سمت گل تنهایی می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 9:10 توسط ساحل |
|
|
خاك را تجربه كردن زیباست...
زندگی را، مرگ را، هذیان را... و در اندیشه رخوتناكی كه ازل را به ابد، كه جهان را به عدم، و من سیر شده از خود را به تو پیوند میداد، غوطه خوردن زیباست... شاید اینجا ..... آنجا.. درپناه دودی كه مه آلودترین روز جهان در پس اوست... بتوان مرگی دید... كه شقایق ها هم ، گلها هم، زندگی هم...... محو زیبایی بی حد و حسابش باشند. و من آن روز چنین مرگی را به صد آغازو به صد زیبایی و به هر آنچه كه دوستش دارم...... نتوانم بخشید . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:39 توسط ساحل |
|
|
خدايا !
مرا تطهير کن.
خدايا !
باز سقوط کرده ام،
نور تو را پنهان کرده ام،
اما نام تو دستگير از پا افتادگان است.
سوي تو مي آيم تا سينه ي آلوده ام را تطهير کني .
مرا بشويي،پاک سازي
چنان مطهر
که دوباره سقوط نکنم.
خدايم !
مباد که روزي
توجه پر مهر و حمايت پر عشق تو را
احساس نکنم.
تو چون مادر مني
و من همچون فرزند تو.
چون کودکي رها از ترس و تشويش
در آغوش تو زندگي مي کنم،
و ايمان دارم،
آن مادر،پيوسته کودکش را تامين مي کند.
خدايا !
ذهنم پريشان است،
قلبم بي قرار است،
افکارم شوريده اند و
درمانده ام.
پس رشته ي زندگي ام را
به دست هاي امن تو مي سپارم
... طو فان مي خوابد،
و آرامش تو، حکم فرما مي شود.
" جي.پي.واسوان " |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:13 توسط ساحل |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:48 توسط ساحل |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 8:57 توسط ساحل |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 11:15 توسط ساحل |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 9:56 توسط ساحل |
|
|
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور بعد ها نام مرا باران و باد نرم میشویند بر رخسار سنگ گور من گمنام میماند براه فارغ از افسانه های نام وننگ
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 14:14 توسط ساحل |
|
|
گفتي: غزل بگو!
چه بگويم؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 12:14 توسط ساحل |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 13:40 توسط ساحل |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:56 توسط ساحل |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 13:14 توسط ساحل |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 8:48 توسط ساحل |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم دی 1386ساعت 7:58 توسط ساحل |
|
|
آدمی را ذهنی از زمستان باید
تا یخبندان را بیند و شاخههای کاج را در پوششی از برف؛ و دیرزمانی باید که سرد بوده باشد آفتاب دور دست زمستان؛ و نیندیشد به هیچ از برای آن شنوندهیی، که میشنود در برف و، والاس استینوس
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 10:15 توسط ساحل |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 12:3 توسط ساحل |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 13:46 توسط ساحل |
|
|
بدني نيست كه بال و پري مي شكند
يا اگر خواب به چشمان تري مي شكند يك كبوتر و دو پرواز هوا بغض آلود باز باران و دل همسفري مي شكند شعر امروز فقط ناله پرواز گرفت شاعري همهمه و بال و پري مي شكند بار مي بندم و از وحشت طولاني شب مي روم چون دلم از بي سحري مي شكند خبري نيست كه شادم كند از دوري دوست بايد بروم خوش خبري مي شكند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 13:30 توسط ساحل |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 9:55 توسط ساحل |
|
|
لب ها می لرزند شب می تپد جنگل نفس می کشد سهراب
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 9:20 توسط ساحل |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 9:11 توسط ساحل |
|
|
تو به من خندیدی حمید مصدق
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 13:45 توسط ساحل |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 11:46 توسط ساحل |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 9:53 توسط ساحل |
|
|
تنها در بی چراغی شبها می رفتم
دستهایم از یاد مشعل ها تهی شده بود همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود تنها می رفتم می شنوی ؟ تنها من از شادابی باغ زمرد کودکی به راه افتاده بودم ایینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند درها عبور غمناک مرا می جستند و من می رفتم می رفتم تا درپایان خودم فرو افتم ناگهان تو از بیراهه لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت درآمیخت همه تپشهایم از آن تو باد چهره به شب پیوسته همه تپشهایم من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم دستم را به سراسر شب کشیدم زمزمه نیایش دربیداری انگشتانم تراوید خوشه قضا رافشردم قطرههای ستاره در تاریکی درونم درخشید و سرانجام در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم میان ما سرگردانی بیابان هاست بی چراغی شب ها بستر خکی غربت ها فراموشی آتش هاست میان ما هزار و یک شب جست و جو هاست سهراب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 9:29 توسط ساحل |
|
از مرز خواي مي گذشتم سایه تاریک یک نیلوفر سهراب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 7:45 توسط ساحل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آموزش اينترنت آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
ماشینهای کشاورزی كشاورزي حرفهای دل مسافر خسته سایه هیچ آفتاب مهتاب ستاره ساحل نشین نسیم 666 بهشت گم شده عاشقانه ها مجهول عاشقان واقعی نيلوفر خلوت دل |